اعتقادات
ممکن است که من منکر چیزی باشم، ولی لزومی نمیبینم که آن را به لجن بکشم. یا حق اعتقاد به آن را از دیگران سلب کنم!
آلبر کامو
ممکن است که من منکر چیزی باشم، ولی لزومی نمیبینم که آن را به لجن بکشم. یا حق اعتقاد به آن را از دیگران سلب کنم!
آلبر کامو
یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند،
نمی شود گفت، آدم را مسخره می کنند،
هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند.
زبان آدمیزاد مثل خودِ او ناقص و ناتوان است.
صادق هدایت
آدمها یکبار عمیقاً عاشق میشوند،چون تنها یکبار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند.اما پس از همان یکبار،ترس ها آنقدر عمیق میشوند که عشق دور می ایستد.
آلبر کامو
در دو چشم من نشین
ای آنکه از من،من تری
مولانا
آمدمت که بنگرم گریه نمیدهد امان
نامدگان و رفتگان از دو کرانهی زمان
سوی تو میدوند هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو میچرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو میپرد باز سپید کهکشان
هر چه به گرد خویشتن مینگرم درین چمن
آینهی ضمیر من جز تو نمیدهد نشان
ای گل بوستان سرا از پس پردهها در آ
بوی تو میکشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشستهای باغ درون هستهای
هسته فروشکستهای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پردهی ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی آمدن تو شد جهان
آه که میزند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو میکشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم
کز نفس تو دمبهدم میشنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمیدهد امان.
هوشنگ ابتهاج
دردیست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته میگرید.
در من کسی آهسته میگرید.
هوشنگ ابتهاج
نشستهام به در نگاه میکنم
دریچه آه میکشد
تو از کدام راه میرسی
جوانی مرا چه دلپذیر داشتی
مرا در این امید پیر کردهای
نیامدی و
دیر شد.
هوشنگ ابتهاج
جانوران بت نمیپرستند، قلدر نمیتراشند و به کثافتکاریهای خودشان نمیبالند، برای همین تاریخ ندارند....
صادق هدایت
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت...
پس با کسی بمان که نصف راه را به سمتت دویده باشد!
عباس معروفی
حقیقت آیینهای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست.
هرکس تکهای از آن را برداشت، خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست...
حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود!
#مولانا